قصه ما بسر رسید
ققنوس به آتش نرسید!
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم
خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم .
(دکتر علی شریعتی)
شب شاخه اشک ماه در دل دارد
خونین جگری زمین در گل دارد
بیچاره نگاه من که از شرم زمین
امشب هوس لیلی عادل دارد
دیوار و
پرنده
هم سازند
یکی به جنگ
یکی به صلح
و دیگری با مارش سکوت
آماده!
بی شک خدایان
بهترین فرزندان خود را
در بستر گناه می سازند!
"منزوی"
نخست آفرینش خرد را شناس نگهبان جان است و آنرا سپاس
تاریخ ما بر خلاف آنچه بر ما نمایان ساخته اند تاریخ معرفت بوده است.همواره خرد ورزی و تفکر بعنوان یک سنت ادبی و اجتماعی در همه این قرون تکرار شده است و اینکه مردم این سرزمین بعنوان بخشی از شرق در توهمات خیال انگیز صرف، کنکاش معنا نموده اند دعوی و شعاری بی اساس است. تا چندین قرن نظامیه های نیشابور و اهواز و شیراز مراکز نشر و گسترش علم بوده اند و داعیه دار گشایش و اکتشاف عقلی و علمی. بطور مرسوم اساتید نظامیه ها و مدارس علمی در ایران همچون غزالی و فخر رازی و خوارزمی ردایی بر تن می کرده اند که در جریان گسیل دستاوردهای علمی به غرب، بعنوان یک نشانه فرهنگی وارد دانشگاههای اروپا شد و این قبای با کلاهی عجیب و آستینی بلند و افتاده که بر فارغ التحصیلان می پوشانند، در واقع همان یادگار شکوهمند گذشته ماست که پس از قرنها تغییر یافته و بر حسب غربی بودن آن، به تفاخر بر تن می کنیم. نگاه ما به دورن و در بستر مفهومی بنام شرق زاییده تابلوئی است که در برابرمان وارونه ترسیم نموده اند و بقول ادوارد سعید: شرق شناسی همانطور که تاریخش نشان می دهد همیشه کوشیده است که تلقین ها و فرضیه ها را به (( حقایق)) غیر قابل بحث تبدیل کند.
آنچه در فرهنگ ما آفت خردگرائی بوده نه شور و وجد عاشقانه عرفا و نه هجمه های ناگریز اصحاب فقه و شریعت بلکه ترویج خرافات و اندیشه های تقدیری و بی پایه بوده است که به مدد فراگیر بودنش بر کشتن چراغ عقلانیت در مقاطع مختلف چنگ برده است، والا چنانچه تفکر را مداقه در خرد و قوای عقلی محض آنطور که کانت معتقد است بدانیم ، سخت در اشتباه خواهیم بود.
به این اعتبار زمانی که از معرفت سخن می گوئیم عرصه نا متناهی بی پایانی است که در آن خرد ناب و محض خیام در کنار معرفت عصیانگر مولانا و حلاج می نشیند تا درک هستی کامل گردد و به قول بایزید بسطامی عارف پر آوازه، اختلاف علما رحمت است، مگر در تجرید و توحید.
تجرید معرفت
نقل است که سیدی بود او را ناصری گفتندی.قصد حج کرد.چون به بغداد رسید به زیارت جنید رفت و سلام کرد. جنید پرسید که : سید از کجاست. گفت از گیلان. گفت از فرزندان کیستی. گفت از فرزندان امیرالمومنین . گفت پدر تو دو شمشیر میزد: یکی با کفار و یکی با نفس. ای سید که فرزند اویی از این دو کدام را کار فرمایی. سید چون این بشنید بسیار بگریست و گفت : ای شیخ! حج من اینجا بود مرا به خدای ره نمای. گفت سینه تو حرم خاص خداست تا توانی هیچ نا محرم را در حرم خاص راه مده.
نقل است که گبری را گفتند که:" مسلمان شو" . گفت: " اگر مسلمانی این است که بایزید می کند من طاقت ندارم و نتوانم کرد. و اگر این است که شما می کنید بدین هیچ احتیاج ندارم" .
یک بار که که مرگ جاری شد تا ابد حیات متولد میشود و نمی دانم در کجای هستی بارش ساحرانه زندگی را برای ثانیه ای میتوان ندید؟! و همانطور مرگی که مرکب حیات است تا در دشت بی انتهای هستی توفان کند.معجزه ایست که انسان از شدت "هستن" در بودش گمراه میشود و نشان غایت خود را در بدایت شکننده و لرزانی پرسه میزند.در اینجا قناعت عین دنائت است و خاکستر آمال خرد و محقر آفت هر آبادی و آبادانی.
همه عالم خیال اندر خیال است
حسین تجلی توحید
وقتی به تاریخ می نگری پرده نه توی راز آلودی در برابرت نقش می بندد که هر چه در درکش غرقه می شوی بیشتر اسیر افسون زدگی می گردی . بسیار بودند کسانی که تاریخ را ساده کردند تا گره از معمایش بگشایند اما هر یک تنها بر قامت ناساز اندیشه و فهم خود پیش رفته و به اغماض و چشم پوشی تمکین کرده اند. تاریخ چیزی جز جریان سرنوشت انسان در بستر تکامل نیست و تنها موضوعی است که در آن استثناهایش در پهنه واقعیت بر اصول پیشی می گیرد. فهم نقطه کور تاریخ در درک دو کلید واژه بزرگ است که با شناخت آن انسان حاکم بر سرنوشت بگزیده خویش و پیروز بر استثناهایش خواهد شد." ظلم و استضعاف"
حسین مصلح بزرگ تاریخ پایه عینی تفسیر این دو واژه است. او فراتر از مذهب آنجا که می گوید:" اگر دین ندارید آزاده باشید" فریاد رهایی از همه قیود و زنجیرهایی که انسان را به بندگی واداشته سر می دهد تا اینگونه مرگ را حتی به سخره بنشیند. پیام جاوید حسین برای توده های محروم و ستمکش و دربند در شکستن همه قالب های کهنه و منسوخ و تعلقات پوچ و مبتذل است که انسان حقیقتی جاری است و اگر در محبس تنگ سنتهای جهل وافیونی یا در زیر مهمیز ستم فرعونی به نام و نان و ننگ فریفته و مجذوب و مسحورش کنی همه چیزش را گرفته ای حتی اگر دنیایی از این دست را به وی بخشیده باشی.
ارایت الذی یکذب بالدین